تبليغاتX
مهربانی ممنوع!
برای هیچ کس شاید هم برای هر کسی که دوست دارد بشنود...

یه پنجره با یه قفس

                  یه حنجره یه همنفس

 سهم من از بودن تو

                  یه خاطره است همین و بس

 تو این مثلث غریب

                  ستاره ها رو خط زدم  

دارم به آخر میرسم

                  از اونور شب اومدم
 
یه شب که مثل مرثیه

                 خیمه زده رو باورم

میخوام تو این سکوت تلخ

                  صداتو از یاد ببرم
 
بزار که کوله بارمو

                 رو شونه شب بزارم

باید که از اینجا برم

                 فرصت موندن ندارم
 
داغ ترانه تو نگام    
 
                 شوق رسیدن تو تنم        
 
تو حجم سرد این قفس

                   منتظر پر زدنم
 
من از تبار غربتم

           از آرزوهای محال 

                  قصه ما تموم شده

                             با یه علامت سوال                       ؟

اینو روزای آخر پشت تلفن برام گذاشت. وقتی داشتم آخرین تلاشهامو می کردم که بهش بفهمونم چقدر دوستش دارم... میدونست عاشق ترانه های شادمهرم ... اون نبود . اما مگه چه اهمیتی داشت .

من ۲سال و نیم بود ندیده بودمش ! یادمه خیلی تلاش کردم یه جوری بهم بگه برم ببینمش - همون طول ۲ سال و نیم پیش رو می گم !- شاید اگه مستقیم بهش می گفتم دلم می خواد ببینمش ... الان نمی گفتم که ۳ ساله ندیدمش ... بلکم بیشتر... اما مگه میشد ؟ ... نمی دونم...

 آره می گفتم که این آهنگ و گوش می کرد اون روزای آخر که به رفتنش نزدیک بود ... منم فیلم خداحافظی شادمهر رو با اون آهنگ با تو این تن شکسته ی ابی نگاه می کردم.... خلاصه  هیچوقت صحبتی نشد که این همکلاسی قدیمی چقدر دوستش داره و طوری خداحافظی کرد که انگار همین فردا بر می گرده .همین فردایی که فرصت هیچ اتفاق جدیدی تا رسیدنش  نیست... حتی یادمه چند ساعت مونده به پروازش رفت و دوستاشو دید ...اما باز مثل همیشه هیچ تلاشی برای من نکرد. و آخرین تلفن منو با ناراحتی و از سر اجبار جواب داد ... بعدها اشاره ای کرد که با دوست دخترش قرار داشته و اون سر قرار نیومده ...الان که فکرشو می کنم شاید علت ناراحتی و اون لحن صحبتش با من همین بوده ... نمی دونم شاید ... اما من یادمه بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم چه کار کردم.... من ۴ ساعت تمام بی حرکت و خیره به صفحه مونیتور نشستم ... بدون اینکه حتی اشکی بریزم ... مات مات ... تنم یخ کرده بود ... تجربه جدیدی نبود ... یادمه یکبار دیگه خودش باعث شده بود که سر تا پا یخ کنم... بگذریم

دارم توو ذهنم مرور می کنم و خودمو نقد . شاید بهتره بگم ارتباطمون رو... شاید بشه گفت که هیچوقت تلاشی در جهت ایجاد ارتباطی که من می خواستم و تا مدنی پیش هرگز به زبان نیاوردم نکرد... هر چند می دونم که اگه اینو بشنوه ناراحت میشه و میگه من تلاش نکردم؟ !! من برای تو بگو چه کار نکردم که باید می کردم... همیشه همینه دست پیشو می گیره که پس نیفته ... طاقت انتقاد و نداره ... و من هم به همین خاطر هیچوقت ازش انتقاد نکردم . می دونم می گید اشتباه کردم . ولی من هم می گم آره می دونم اشتباه کردم. بگو کجا اشتباه نکردم ؟ ...

مثل یه آشنای قدیمی خداحافظی کرد و رفت و خبری ازش نبود تا من طاقتم طاق شد و نامه ای دادم که اگر رفتنت قطع ارتباط همیشگی مان بود بهتر بود می گفتی ...

در یکی از روزهای خوش پایانی تابستان بود که ناباورانه تلفنم را که جواب دادم صدای... آه خدایا چقدر سخته یاد آوری خاطرات... شاید آن زمان صدایی که شنیدم برای توصیفش دلنشین کم بود اما امروز ...

شماره داد و گفت که نمی تونسته به اینترنت سر بزنه ...

خسته ام بقیه اش باشه بعد

 

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 9:38 بعد از ظهر | لینک  | 

اون روزا ما دلی داشتیم
واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم


با یه شکلات شروع شد . 
من یه شکلات گذاشتم تو دستش .اونم یه شکلات گذاشت تو دستِ من. 
من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم ،سرشو بالا کرد . 
دید که منو می شناسه. خندیدم. گفت دوستیم ؟ 
گفتم دوستِ دوست. 
گفت تا کجا؟ 
گفتم دوستی که تا نداره ! گفت تا مرگ ؟ 
خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره . 
گفت باشه تا پس از مرگ. 
گفتم نه نه نه نه! تاا نداره. 
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم. 
خندیدم ، گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمی ذارم . 
نگام کرد نگاش کردم . باور نمی کرد. 
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . 
دوستی بدون تا رو نمی فهمید. 


زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در گرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
 رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق 
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن 
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن


گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم . 
گفتم باشه تو بذار. گفت شکلات . هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه؟ گفتم باشه. 
هربار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من. 
باز همدیگر و نگاه می کردیم یعنی که دوستیم. دوستِ دوست . 
من تندی شکلاتم و باز می کردم میذاشتم تو دهنمو تند وتند می مکیدم. 
می گفت شکموو ! تو دوست شکموی منی و شکلاتش و می ذاشت توی صندوقچه 
کوچولوی قشنگ . 
می گفتم بخورش!!! 
می گفت تموم می شه .می خوام تموم نشه. برای همیشه بمونه . 
صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمیخورد ، من همشو خورده بودم. 
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار می کنی؟ 
گفت مواظبشون هستم. می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم 
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو می گفتم نه نه نه! تااا نه . دوستی که تا نداره ! 

تو کدوم کوهی که خورشید
از تو دست تو می تابه
چشمه چشمه ابر ایثار
روی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق اما زلاله
مثل آیینه پاک و روشن
مهربون مثل خیاله
کاش از اول می دونستم
که تو صندوقچه ی قلبت
کلیدی داری برای 
در های همیشه بسته
کاش از اول می دونستم
که تو دستای نجیبت
مرحمی داری برای
زخم این همیشه خسته

 


یک سال ، دو سال، چهار سال ،هفت سال، ده سال؛ بیست سالش شده . 
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم. 
من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته . 
اون آمده امشب تا خداحافظی کنه. می خواد بره. .بره اون دور دورا . 
می گه می رم اما زود برمی گردم . 
من که می دونم می ره و بر نمی گرده . 
یادش رفت شکلات به من بده . 
من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنی . 
یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش. اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. 
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش . 
هر دو تا رو خورد . خندیدم. 
می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه 
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده . 
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه ؟


این دیگه فکر نداره
وقتی میشنوی میگم
تو برو باهام نمون
حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه 
زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود
میدونی حرفی ندارم
اگه زمزمه هامون
شده یخ تو دلامون
میدونی جایی ندارم
جز امشب زیر بارون
برم پیش خدامون
میدونی حرفی ندارم
اگه زمزمه هامون
شده یخ تو دلامون
میدونی جایی ندارم
جز امشب زیر بارون
برم پیش خدامون

نوشته شده توسط خودم در ساعت 9:1 بعد از ظهر | لینک  | 

دوستی دارم که11 ساله با هم دوستیم . از دوران مدرسه . شنیدید که می گن دوستای دوران مدرسه دوستای واقعی تری هستن . چون دوران مدرسه و توی اون سادگیها و بچگیها. رابطه ها دور از نفع طلبی و رقابتهای خودخواهانه است.
هنوز صحنه شروع دوستیمون جلوی چشممه . یادمه من جلو رفتم . بهش یه جمله گفتم . نقل قولی از استاد نقاشیم بود در مورد تحلیل رفتارش . اون موقع به این فکر نمی کردم که با هم دوست بشیم . حتی یه دوستی ساده چه برسه به اینهمه سال دوستی .خیلی قبولش داشتم . دو نقطه مقابل هم بودیم ... اما نه . درونم برون او بود و شاید درون او، من بیرونی بود.
دوستش داشتم . همدیگرو طوری دوست داشتیم که اگه هر کدوم به همکلاسی دیگرمون نزدیک می شد . اون یکی شاکی می شد. انگار که رقیبه براش. 
خلاصه که خیلی خووب بوودیم با هم . حتی با اتفاقات بدی که افتاد و میشد برای همیشه از هم جدا شیم نشدیم . دیپلم که گرفتیم ما اسباب کشی کردیم و نشد ما با هم به یه پیش دانشگاهی بریم آخه خوونه ما دیگه خیلی دور شده بود. اون پیش دانشگاهیشو غیر حضوری گرفت و منهم که اگه قرار باشه پاک کن بدن دستم تا یه تیکه از زندگیمو پاک کنم اول همون سال رو پاک می کنم. بدترین دوران تحصیلم بود...بعدشم که سال اول کنکور قبول نشدیم . به پیشنهاد اون با هم شروع کردیم برای کنکور بعد خووندن . نرسیده به کنکور بعد . آزمون علمی کاربردی بود که کنکورشو دادیم و من قبول شدم و اون مووند و سال دیگه قبول شد . بازم نشد با هم باشیم همین شد که دور تر شدیم . از هم سراغ می گرفتیم . من اینور مشغول بودم و اون هم جای دیگه . که ای کاش همیشه پیشم بود . شاید امروز اینقدر غصه نداشتم . غصه هایی که باعثش خودمم و مطمئنم اگه بود جلو مو می گرفت. 
یه سال نکشید که ازدواج کرد . دیگه اوضاع ارتباطمون حسابی ریخت به هم . چون می دونستم اگه بخوام خیلی باهاش ارتباط داشته باشم بابام صداش در میاد و شاید هم بگه قطعش کن ، اینطور شد که گفتم بذار خودم کمش کنم تا جای حرف و اعتراض برای کسی نذارم. وقتی گله می کرد می گفتم صبر کن بذار وقتی شرایط منم مثل تو شد با هم بیشتر رفت و آمد می کنیم . بذار شرایطم بهتر شه . بهتر شه .... آره امروز می بینم نه . من به این دوری ها عادت کردم. خیلی بده آدم به شرایطش چه خووب ،چه بد عادت کنه . گاهی در اومدن از یه عادت بد خیلی سخته. کلا عادت چیز بدیه . از دست دادن موقعیتها. دوستان. توو این مدت اتفاقات زیادی براش افتاده از دست دادن پدرش و حالا مادرش حتی خوشیهاش . توی عروسیش که من نتونستم خیلی خووب کنارش باشم . راستش شاید بگین شما فقط دوست بودین . نه ما فقط دوست نبودیم . نمی دونم الان برای اون چی هستم ولی یه زمان بخشی از وجود هم بودیم . چه گذشت هایی که در حق من کرد و منهم همیشه تلاشمو می کردم که دوست خووبی براش باشم . 
کاش بیشتر سعی می کردم . شاید الان جدایمون یه عادت نمی شد . حالا که برگشتم . حالا که شرایطشو پیدا کردم تا کمی بیشتر از قبل با هم باشیم . اون مشغولیتهایی پیدا کرده که جای خالی من و با هم بودنهامون رو پر کنه . و حق هم داشته .هر چند که می دونم این پر کردنها با خالی بودنش هیچ فرقی نداشت . اون همیشه خواست کنارش باشم و من فقط ازش خواستم درکم کنه . بدون اینکه من سعی کنم اونو درک کنم. خیلی خودخواه بودم .
آره همه چیز مدام در حال تغییره و ما نمی توونیم انتظار داشته باشیم همه چیز و همه کس در اختیارو در انتظار ما باشن . برای دوستیمون متاسفم . برای خودم . دلم می خواست دوباره گوشه حیاط مدرسه زیر درختای بلند کاجش می نشستیم .رو زمین . و با هم حرف می زدیم از آرزوهامون از خودمون . از همه اون چیزهای کوچیکی که دغدغه های لحظه ای بود. نه مثل یک داغ بر دل نشسته برای همیشه . نه درد از دست دادن یه عزیز . یه مادر . یه پدر . نه حس تنهایی عمیق و واقعی . نه حس بی کسی. ، بدون پشتوانه محکم . کاش دستهام توانایی برگردوندن رو داشت .
دوست دارم ، دوست دارم، قدر تموم آدما ،قدر تمام عاشقا، دل بردی و پنهون شدی . از من چرا ای بی وفا از من چرا ، از من چرا . عاشق شدم، عاشق شدم . از چشم من پنهون نشو تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو پر می کشی تا آسمون من خسته بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر روزی که برگردی دگر نمی بینی از من اثر
آزیتای خووبم با اینکه می دوونم شاید هیچ وقت نخونیش ولی بدون همیشه دوست دارم. منو ببخش
نوشته شده توسط خودم در ساعت 11:8 بعد از ظهر | لینک  | 

مخاطب این مطلبم شمایی که این بلاگ رو می خونید نیستید... این مال بلاگ ۳۶۰ امه که دوست های دانشگاه و غیر دانشگاهی اونجان.... گفتم بد نیست حالا اینجا هم بذارمش ....

-------------------------------------------------------------------------------ممنون از همتون . حسابی رو سفیدم کردین
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد، در میان مردگانم، همدمی نیست
من عاشق این دیوارام ، وقتی می گم : سلام
می گن سلام
وقتی می گم : دلم گرفته
می گن: دلم گرفته
....
تا حالا اینقدر همسرایی دیدی ؟ لااقل جوابی می دن ... هر چند اونها هم تا ساکتی ساکتن
خسته شدم از بس من باید شروع کنم . یه بار نشد من ساکت باشم و اونا بگن سلام ! خیلی متوقعم نه؟
چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند، دوستان، لالم
حالم از این زندگی بهم می خوره . از این زندگی که برای شادی من هیچ چیز تازه ای نداره ، از تلاشهای بیهوده ... زندگیم مثل دست و پا زدن توی مرداب میمونه . چه تلاش کنم چه نکنم می رم پایین و غرق میشم. نه من از گفتن اینها خجالت نمی کشم. یعنی دیگه نمیکشم . آخه این دیوارها بخشی از وجود من شدن . آدم که ازخودش شرمی نداره
شش روز از عید گذشته و من بدترین روزهای زندگیمو سپری می کنم . می دونی چرا؟ چون صبح که پا میشم می گم یه روز جدید. شاید امروز همون روز باشه . روز خوشحالی من .ولی وقتی با جون کندن به نیمه می رسه می گم شاید فردا... و شب، خواب رو دوست دارم. چون زمان زودتر از بیداری می گذره و به فردا نزدیکتره . اما فردا هم مثل امروز ... آره آره این خودمم. منی که همیشه وقتی باهام درد و دل می کردین می گفتم . این فقط تویی که می تونی به خودت کمک کنی . مثبت فکر کن. زندگیتو بکن خوشی و نا خوشی دست خودته ... من از این ناله ها حالم داره بهم می خوره . از خودم . از این سکون. من نمی دوونم این فردا کی میاد . این فردا چه شکلیه. قراره توش چه اتفاقی بیافته . اما من از این فردا هم بیزارم.نه. اینا رو نمی فهمی . نمی خوای که بفهمی .اون جمله راست می گفت که: بزرگ شدیم و دردمونو به هزار زبان مختلف می گیم ولی هیچ کس نمی فهمه . هیچ کس
:زورم میاد از این نوشتن


رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید! مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی اضداد، حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم

راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم، جز اینکه خوشحالم

دوستانی عمیق آمده اند، چهره های که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

" چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند، دوستان، لالم"

"تنهایی ام را با تو قسمت می کنم، سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست"

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود، بنشانمت، بنشین! غمی نیست

حوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من، در زمین و آسمانت، آدمی نیست

" آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد، در میان مردگانم، همدمی نیست"

همواره چون من نه، فقط یک لحظه، خوب من بیاندیش
" لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست"

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم، شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا
"در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست"

شاید و یا شاید، هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم، جز صدای مبهمی نیست

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 3:34 بعد از ظهر | لینک  | 

من نمی دوونم چرا اینجوری شدم. منو ببخش عزیزم  اگر حرفی زدم که ناراحت شدی اما این تمام حرفهاییه که بهت نمی گم تا نرنجی یا یه طوری بهت گفتم که نرنجی ! اما می دونی خوبیش چیه ؟ اینه که غیر از این چیزی نیست ....

بخاطر تمام بلاگم متاسفم ، چون بارها خواستم یکی از پست هاشو برات بذارم ، تا بخوونی.  ولی دیدم که نمی توونم و این نشون میده ، بر خلاف تصورم که فکر می کنم خیلی باهات صادقم و حتی اگر تو منو برنجوونی ، خودم میام سراغت ، اینطور نیستم.

من می ترسم که برنجونمت. آره می ترسم. ولی از طرفی هم یه چیزی داره مثل خوره روحمو می خوره.... این که من برای تو نتوونم بشم همون آدمی که تو برای من هستی . یه چیز دیگه هم هست ، داری میایی و من بعد 3سال می بینمت . خوشحالم. همه تلاشمو دارم می کنم که همه چیز برای آمدنت مهیا باشه، مخصوصا تغییرات خودم ... ولی همونطور که با تمام وجود این رو می طلبم به شدت این حس خوشایند رو پس می زنم. حس می کنم ، تو اونقدرکه من مشتاق دیدارت هستم ، برای این دیدارلحظه شماری نمی کنی ... احساس حماقت می کنم وقتی به این فکر می کنم که تا به حال تصور می کردم می توونم بخش بزرگی از دنیای تو باشم ، چون تو مدتهاست که تقریبا همه دنیای من شده ای  و این عین واقعیته. بی کم و کاست .

شاید علت اینکه از اومدنت واهمه دارم ، اینه که وقتی نبودی حس می کردم ، ارتباطت با من مستمر تر و بیشتر از دوستان دیگرت هست . اما حالا داری به جایی بر می گردی که زمانی همه بودند جز من .

من  از خودم می ترسم که ببینم تو با دوستانت ملاقات می کنی ، دوستانی که من نمی شناسم و از عمق رابطه تان بی خبرم و من می ترسم چون از احساس واقعی تو بی خبرم. من می ترسم چون تو دوستان زیادی داری ولی من فقط تو را دارم ... البته شاید بهتر باشه بگم من تو را از بقیه دوست تر دارم ...

من به این فکر می کنم که میایی تا به قول خودت مدتی را با من برای خودت خاطره ساز کنی  و بری ، هر چند خاطرات خوش برای من هم خواهد بود ولی فکر پایان حضورت ، خاطرات را برای من زهر خواهد کرد . همه اش به این فکر می کنم که تو چگونه ممکن است از زندگی من خارج بشی ؟! آیا وقتی می آیی باید بپرسم که می مانی یا نه ؟ اگر بگوویی نه ! من چه کار باید بکنم . البته می دانم که بعد از آن سکوت اختیار خواهم کرد . ولی این در خود شکستن تا کی ادامه خواهد داشت . چه کسی و چگونه بعد از تو این سکوت را خواهد شکست ؟ اصلا ممکن هست که من بتوونم کسی رو جای گزین تو بکنم؟ می دوونم که برای فراموشی تو فقط به کمک احتیاج دارم . چقدر من منفی باف شدم .شاید فکر کنی حقیقتا دوستت ندارم که به این چیزها فکر می کنم . اما اگر خوب به من و کارهام فکر کنی می بینی که هیچ چیزی توی این دنیا به وضوح و حقانیت حس من به تو وجود نداره . البته به کفر نگیر اینو من از بدیهیات صحبت نمی کنم . بذار برات ثابت کنم که من چقدر دوستت دارم و تو اینطور نیستی ، تا حالا شده از من برنجی ولی به روی خودت نیاری، من اینکار رو بارها کردم رنجیدم ولی باز برگشتم . گذشتم . شاید بپرسی تو مگه چه کار کردی ؟ نمی گم تو کار بدی کردی ، که هیچ نامردی هم در حق من نکردی و دوست خیلی معقول و خوبی برم بودی . اما خواسته ها یا توقعات من یه دوست معمولی خوب نمی خواست . می دونم که می گی این تقصیر تو نیست اما رنجشهای من از این بابتها هم دست من نبوده و نیست و صرفا از سر علاقه است که تا این حد حساسم. عزیزم تو هیچ بدی در حق من نکردی که آرزو می کردم ای کاش کرده بودی....

من سکوت می کنم چون این تو نبودی که این 5 سال من را پایبند خودت کرد . تا جایی که تنهایی را برای رسیدن به تو همراه خود کردم ، شاید خودم را مستحق شکست در این دوستی  نبینم ولی هر چیزی ممکنه، هر چند من این روزها خیلی بدبین شدم و حساس ، نسبت به تو به دوستات به این همه دختری که دور و برتن ، به جمله ای که می گی من ایران بودم با دوست دخترم قرار گذاشتیم ، نیومد . بعد  از رفتن ، از اونجا بهش زنگ زدی و گفت تو داشتی می رفتی...و... کلمه به کلمه اش دیوانه ام می کنه . نمی دونم چرا . باورت میشه ؟ !!!!! من حسود بشم !!!! این از شگفتیهاست ... من امسال کفش دخرونه خریدم . دامن می پوشم و حالا حسادتهای دخترانه !!! ... خودم دارم شاخ در میارم ، تنها شانسی که آوردم اینه که رفتم موهامو پسرونه کوتاه کردم کاری که تا حالا نکرده بودم .... یه فیلتر اینورت زدن روم....

می دونی دردآورتر از هر چیز چیه؟ این که من بعد این دیدار مجبور بشم دیگه از تو و برای تو ننویسم و تو نباشی که بهت عشق بورزم . و این صمیمیتی که هیچ 3ماه نیست بین ما ایجاد شده به یکباره دگرگون بشه و من می بایست با فاصله بیشتری از تو حتی قبل تر از ابراز علاقه ام .مثل وقتی فقط دو آشنای دانشگاهی بودیم با تو رفتار کنم . بخاطر همین هم بود که همیشه از ابرازش می ترسیدم.

از عید بیزارم. امسال اینطور شدم. نمی دوونم چرا !!! همه اش احساس می کنم که انتخاب اشتباهی داشته ام نه بخاطر اینکه تو ادم مناسبی نیستی یا برای من خوب نیستی ... نه . تو خوبی و من با تو بودن رو از آرزوهام می دوونم ولی مشکل ما هم سن بودنمونه . من الان آماده ی شروع یه زندگیم در حالی که ظاهرا تو نیستی . من اینو می طلبم اما تو هنوز در پی کسب تجربه ای و.... خسته ام برای امشب آخرین شب سال 1386 بسه . دیگه بسه ....

نوشته شده توسط خودم در ساعت 11:8 بعد از ظهر | لینک  | 

نمی دوونم چم شده . من باید غصه دار ترین آدم رو زمین باشم ! البته با کمی اغراق... چون هنوز خودم باور ندارم... باورم نمیشه....

آره عزیزم باورم نمیشه که بهم می گی باید برم چون تو منو کمتر از دوست داشتنهای من دوست داری... که هر چی فکر می کنی من برات همون دوست ساده ام ...مثل یه تعارف مثل یه خواهر ... شاید هم زیادی خوش خیالم که نمی فهمم همه چیز داره تموم میشه ...

خوشیهای من عاشقانه های من ... می گه بذارمت یه مدت برم . ولی من تندی بهش اخم می کنم . غروره دیگه ...هر چند بعضی وقتا حرفش می چربه و عذابم می ده و نمیذاره رها شم ... ولی منم بعضی وقتا بد جوری می زنم توو حالش یه طوری که خودم بعدا پشیمون می شم ...

نمی دونم چرا اینقدر این جمله ی "همه چیز تموم شد" راحت میاد به زبوونم ...ای ببره این زبوون ... کاش میشد همه چیز اونطوری میشد که دوست داشتم ... دوشتم  می داشت ...بر می گشت و همه این سالها رو به ژای اون ۲سال و ۶ماه می گذاشت و ...

بعد عاشق می شدیم ... روز به روز افزون تر ... نمی گم طوری که همه حسرت زندگیمونو می خوردن ... نه . طوری که ما حسرت زندگی هیچ کس و نمی خوردیم ....

به هر حال من هنوز به خوش بینی ادامه می دم . با اینکه گاهی اونقدر مستاسل از احساس پوچم می شم که نمی دوونم دوست دارم گریه کنم یا بی اعتنا به همه چیز و همه کس بخندم . بعد عصبی می شم

خدایا چرا خوشیم نا خوشی شد ؟

نمی دوونم شاید من هم خودمو گول میزدم ! من زیادی با عقل دوستش داشتم . اگر دوستم می داشت . دوست داشتم . حالا که می گه نداره . انگار منهم می توونم نداشته باشم !!!

آره می توونم دوستش نداشته باشم . اما دوست ندارم اینطوری بشه . نمی خوام . می خوام امیدوار باشم که میاد ... دوست ندارم به این فکر کنم که یه آدم می تونه بیاد و منو از تنهایی در بیاره و اون آدم اون نباشه ...

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 9:16 بعد از ظهر | لینک  | 

 

مگه میشه ببینی من هستم و به طرفم نیای !!!

مگه میشه من چشم بگردونم تو رو ببینم و تو منو در این حال نظاره کنی و از جات جم هم نخوری!!!

مگه میشه بدونی من چقدر دلتنگتم و بی اعتنا از کنارم بگذری ؟!!!

مگه میشه ببینی که میام و میرم ولی سکوت کنی !!!

مگه میشه ...

حالا که شده....

اما از همه این اگر و اما ها که بگذریم اینها تردید های لحظه ایه .

این چه حسیه که دو هفته است ولم نمی کنه ... دلم همه اش رو بر می گردوونه . نکنه !!! نه نباید اینطوری بشه . نباید

ازم آرامو بگیر راحت دنیامو بگیر اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر. 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 10:8 بعد از ظهر | لینک  | 

نمی نویسم چون هنوز حرفها تکراریست و من از این تکرار بیزارم . دوست دارم نفرتم را ببیند که قدر عشق را بیشتربداند ولی تظاهر به آنچه حضورش مبهم است ُ سخت است .

می خواهم که بی پروا شوم تا بترسد . اما من بیشتر می ترسم . بیشتر و بیشتر

که او شجاع باشد ...

امید و نا امیدی با هم در جنگند . خوشبینی می گوید که می ماند و بدبینی می گوید که او رفتنی است.

میدانی؟ همیشه بدی قالب است ...

ولی خوشبینی زور می زند که بماند. تقریبا هم سرند

حسود نبودم . شاید هم نیستم اگر بودم دیوانه می شدم که ش ی و ا  عزیزم صدایش می زند ... و او برایش پستهای متعدد می گذارد در حالی که...

گاهی حس می کنم که عاشق نیستم. شیطان زود رخنه می کند و می گوید بهتر از آن خواهی یافت .... بهتر؟؟؟؟؟ خنده ام می گیرد آنقدر که از خنده روده بر می شوم.... مگر عاشق به بدتر و بهتر می اندیشد و باز خنده ام می گیرد ...عاشق!!!!

من چی هستم خودم هم نمی دانم . دنبال بهانه برای رهایی می گردم ... بهانه ای که او به دستم بدهد. حس می کنم او هم بدنبال همین است .

به این می اندیشم که اگر روزی و روزگاری اینها را بیابد و بخواند خواهد رنجید حتی از من بیزار خواهد شد ولی تا شک و تردید نباشد نمی شود به یقین رسید.

مسلما او هم به نبودن من اندیشیده است هر چند که او ادعایی بر عاشق بودن ندارد . این منم که با همه این تردیدها باتمام وجود صدایش می زنم ...

تنها مدتی است که از ابرازش خسته شده ام . می خواهم مدتی بروم تا نبودنم را حس کند اما ... نمی شود . 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 8:46 بعد از ظهر | لینک  | 

حس آدمهای احمقی رو دارم که میدونن دارن حماقت می کنن ولی به راهشون ادامه می دن !!!
نوشته شده توسط خودم در ساعت 7:56 بعد از ظهر | لینک  | 

هست اما نیست . انگار از من فرار می کنه. دلم می خواد بپرسم چرا فرار می کنی من که اگر اراده کنی می رم . می رم؟ می رم و می میرمو آسوده میشم از عشق ُ می رمو می میرم. جشن تولد مرگمو برای تو می گیرم...خسته ام از این بیهودگی....از این تلاش بیهوده برای هیچ ... نه نوشتن سخت شده امشب نوبت نوشتن من نیست چون کلامات رو به زور بیروون می کشم و از همه بدتر به خواننده فکر می کنم.

به شماها به شماهایی که می خوانید و اینکه چه خواهید اندیشید. به موافقین به ایراد مخالفین. نه این اون نوشتنی نبود براش بلاگ ساختم. ذهنم باید کاملا فارغ از این هیاهو باشد فارغ از چشمهای خیره که در انتظار تولد و مرگ نشسته اند. تولد یک سخن و شکستن و مرگ یک غرور....

فقط الان دلم یه شعر می خواد که با روحم همدردی کنه...

 تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
                          گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
                          بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
                         حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
                          ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست 
                          همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست 
                          من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
                         دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
                         اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

نوشته شده توسط خودم در ساعت 11:55 بعد از ظهر | لینک  | 

باید بنویسم ، جملاتی رو که به ترتیب در ذهنم مرور می کنم. اما شروع کردنش سخته . حرفهای توی ذهن آدم مقدمه ای پیوسته به وسعت گذشته دارند اما در کاغذ ، مقدمه ای سپید...من این تیکه از ذهنم رو بر می دارم بی پایان و بی آغاز میذارم اینجا. اون جایی رو که امروز از همه پر رنگ تره
....هیچ حسی به جنس مخالف ندارم دوستان و همکلاسیهام با دوستای دخترم هیچ فرقی برام ندارنو هیچ چیزی این حس رو متمایز نمی کنه گاهی که او خسته ام می کند و به بریدن و رفتن فکر می کنم به این می اندیشم که چه کسی خواهد توانست جای او را برایم پر کند .آن شخص چه آدمی است چه شکلی است؟ اما هیچ هاله ای در ذهنم شکل نمی بندد. گویی این شخص وجود ندارد .
تقدسش برایم کم رنگ شده است. خدایا هر چه می شود حتی اگر بناست برود. این قداست عشقش را از من نگیر. بگذار هنوز با تمام وجود برایش بخوانم که :
به من نگاه کن واسه یه لحظه نگات به صدتا آسمون میارزه....
آره بذار نگاش برام به صدتا آسمون بیارزه.
بذار از خدام باشه بموونم کنارش .
بذار از خدام باشه بموونم دیوونه اش
که سر بذارم رو شهر امن شونه اش.......

 

به من نگاه كن واسه يه لحظه            نگات به صدتا آسمون مي‌ارزه

من از خدامه بكشم نازتو                   تا بشنوم يه لحظه آوازتو

من از خدامه پيش تو بمونم                جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم ديوونت                سر بزارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بموني كنارم                 من كه به جز تو كسي ‌رو ندارم

من از خدامه كه نباشه دوري             فقط دلم مي‌خواد بگي چه‌ جوري

من از خدامه كه يه روز دعامون           بره تو آسمون پيش خدامون

به عشق اينكه بعد اون‌همه درد          خدا يه بار نگاهيم به ما كرد

 

البته خدا همیشه نگاش به من بوده و  هستُ خدا جون شکرت و آمین

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 9:12 بعد از ظهر | لینک  | 

من می دوونم ایرادهام چیه .اما نه شاید هم نمی دونستم ...اومممم ....ولی حالا که فکر می کنم می بینم می دونستم اما فکر می کردم مهم نیستن. یعنی اشکالی نداشت که من بی خیال آرایش کردن بودم و می خواستم راحت باشم و فکر می کردم اینطوری خود خودمم. فکر می کردم اگه کسی دوستم داره اول باید از خودم خوشش بیاد . همه چیز که ظاهر آدم نیست... بعدا اینکارها رو برای اون می کنم. بگذریم.... حالا این چیزا مهم شده......

دارم فکر می کنم به این که خب اوون که فهمید من دوستش دارم. ظاهرا هم که بنا نیست ما با هم باشیم بی هیچ مزاحمی.بدون اینکه تن من بلرزه از اینکه بالاخره یکی از همین خانوم خوشگلا از چنگ من به راحتی درش بیارن....پس بهتر نیست که آزادی هرکس رو به خودش بر گردونیم. اون که آزاده . این منم که تنها خودمو اسیر کردم. من خودم خودم رو اسیر اون کردم. باید کم کم تصمیم بگیرم این اسارت چند ساله رو تمومش کنم.هر چند من فکر نمی کنم آزادی به اوج گرفتن من کمکی بکنه ولی چاره ای هم نیست.بگذریم دیگه انگیزه ای برای گول زدن خودم ندارم. ....

عاشق نیستم .اینو می دونم . اما دوستش دارم .اونقدر تکرارش کردم جزیی از وجودم شده که طرد کردنش سخته ولی غیر ممکن نیست...

آره می دونم دوست داره بشنوه که عاشقشم ولی من این حس رو کمتر از اون نمی بینم در ثانی من راهمو رفتم . من دوستش دارم نوبت اونه که منو عاشق کنه. تا دوباره نوبت من بشه ثابت کنم که اشتباه نکرده.....      

خنده داره و مسخره....بنظرم چه آرزوهام پوچند....

نه اشتباه نکن .براش گریه نمی کنم . فقط دعاست . همین .

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 5:53 بعد از ظهر | لینک  | 

همیشه فکر می کردم دوستم داری و یه روزی اینو بهم می گی و من هم خواهم گفت که من هم دوستت دارم. همیشه داشته ام. اما اینطور نشد.تصوراتم اشتباه بود.

به مریم حسودیم میشه. هنوز از هر ۱۰ تا جمله ات دوتاش مال اونه . من ناراحت نیستم که باید صدای قلبم رو خفه کنم. از این دلگیرم که خیال خوشم رو پرپر کردی.

یادمه به مریم گفتم نمی خوام جای اونو بگیرم و این فقط فکر اونه...واقعا هم همینطور بود. اصلا به این فکر نمی کردم که چه انتظاری از تو دارم .پذیرفته بودم که تو برای من موندگار نیستی. نه برای من .که مثلا برای هیچ کس . شاید هم به همین خاطر بود که همیشه به این امید بودم که من بتوونم برای همیشه در قلب تو موندگار بشم.

به هر حال تو دوست خوبی برای من بودی .

حتما می پرسی : بودم؟ یعنی دیگه نیستم؟

 من هم می گم که آره بودی . اگر بخوام بگم که هستی و خواهی بود .دیگه دست من نیست. چون دوستی یه رابطه ی دو طرفه است .

من خسته ام .اینو درک کن. نه از دوست داشتن تو که تا هستم دوستت خواهم داشت . ولی اگر منصف باشی به من این حق و میدی که بخوام کسی رو داشته باشم که بهم چیزهایی رو بده که حق مسلم منه.

من دلم یه عاشق نمیخواد. من توجه و محبت و علاقه ای می خوام که روزافزون باشه و واقعی .چیزهایی که من هم بخوام که با تمام وجود به اون بدم. نه تظاهر . تو ممکنه بتونی همه اینها رو به من بدی ولی دوست ندارم بخاطر حسم بهم ترهم کنی .

تنها چیزی که توو زندگیم کم دارم محبت آدمیه که خودم انتخابش کردم و اون هم منو. همین . درکم می کنه ُ قادر ببخشه و بخشوده بشه.سعی کنیم هر کس نقش خودشو خوب بازی کنه . نمیگم مساوی و برابر که شعاره . ولی متناسب هم طوری که بتونیم حس خوشبختی رو بهم بدیم. میبینی؟ رویای قشنگیه نه؟

کاش به روم نمی آوردی ؟ عجیبه بزرگترین آرزوم رو پس می زنم.

کاش می دانستی ...

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 11:8 بعد از ظهر | لینک  | 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

.خیلی دوست دارم خدای مهربوونم . تنهام نزار حالا که تا اینجا منو پیش بردی . بقیه اشم باهام باش .

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 6:57 بعد از ظهر | لینک  | 

ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها

 من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها

 با همین ای آشـناها  بی مـنین ای هم صداها

 تو دلاتون غم ندارین ای همه از من جداها

 شـب چشماتون قشنگه روزتون رنگ شبـا نیست

من که قهرم با زمونه عشق من عشق شما نیست

 با غم بی هم زبونی خون و تو می خونه کردم

سازش دیوونه واری با دل دیوونه کردم

 خنده ها ماله شماها گریـه ها ماله دل من

با شراب و شوره مستی حل نمی شه مشکل من

ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها

من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها 

 از شماها بی وفایی از من اما صبر و طاقت

 طاقـت و صبرم تمومـه خسته هستم تا قیامت

خنده ها ماله شماها گریـه ها ماله دل من

با شراب و شوره مستی حل نمی شه مشکل من

ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها

من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها

 

نوشته شده توسط خودم در ساعت 7:32 بعد از ظهر | لینک 

اگر روزی رسد دستم به دامانت

کنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت چگونه ،

 شوم ناخوانده مهمانت چگونه

 تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم ،

 پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم

 تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران ،

تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم

 اگر روزی رسد دستم به دامانت

 کنم جان را به قربانت

 ولی بی لطف و احسانت چگونه

، شوم ناخوانده مهمانت چگونه

در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم

 ، تو شادم کن که سوز غم بر آمد از نهادم

 تو می گفتی صدایم کن زه سوز سینه هر شب ،

صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم

کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم ،

به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم ،

به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

نوشته شده توسط خودم در ساعت 7:30 بعد از ظهر | لینک  | 

قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم ،

 قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم

 تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ،

 ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم

فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را ،

 در خلوت معصوم چشمانت بخوانم

فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را

در خلوت معصوم چشمانت بخوانم

صد سوز تنها با دلم سازم که یک شب

با گریه در چشمان گریانت بخوانم

 آئینه ام چین خورده از رنگ جدایی 

 از تو سرودم یعنی فصل آشنایی

تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی 

 بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرم

بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهم

همچون صدف از نام تو گوهر بگیرم

تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ،

بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرم

بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهم 

 همچون صدف از نام تو گوهر بگیرم

نوشته شده توسط خودم در ساعت 7:30 بعد از ظهر | لینک  | 

خیلی دلم می خواست اینو براش تو بلاگی که می دونم می خوونه آپ می کردم ولی باید صبور تر باشم. برای اینکه حسم رو هم سرکوب نکرده باشم اینجا میذارمش تا بعد.....

 دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

 دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه

 وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام

 اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه

بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم

 با تو اما می رسم به قله ی آوازم

اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم

با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نزار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

تویی که عشقمو از نگاه من می خونی

تویی که تو طپش ترانه هام پنهونی

تویی که هم نفس همیشه ی آوازی

تویی که آخر قصه ی منو میدونی

اگه کوچه ی صدام یه کوچه باریکه

 اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه

 می دونم آخر قصه میرسی به داد من

 لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه

 با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

 نزار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

 این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

نوشته شده توسط خودم در ساعت 7:23 بعد از ظهر | لینک 

تو رو خدا میبینی ما چطور فکر می کنیم بقیه چطور! من همه دنیام شده یه آدم و نمی خوام کسی رو تو دنیام غیر اون راه بدم ..اون هر روز به لیست دوستان جدیدش اضافه می کنه. مسئله این نیست ها . بقولی من تو این مسائل رگ ندارم. ولی مهم نفسشه. چون این چیزها فقط به ظاهر ختم نمیشه.
نوشته شده توسط خودم در ساعت 10:50 بعد از ظهر | لینک  | 

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی، اما تو نقابی فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هر منزل این راه بیابان هلاک است هر چشمه سرابی‌ست که بر سینه‌ی خاک است در سایه‌ی هر سنگ اگر گل به زمین است نقش تله ماری‌ست که در خواب کمین است در هر قدمت خار، هر شاخه سر دار در هر نفس آزار، هر ثانیه صد بار چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش گفتم که عطش می‌کشدم در تب صحرا گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا گفتم که نشانم بده گر چشمه‌ای آنجاست گفتی چو شدی تشنه‌ترین، قلب تو دریاست گفتم که در این راه، کو نقطه‌ی آغاز گفتی که تویی تو، خود پاسخ این راز چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
نوشته شده توسط خودم در ساعت 10:46 بعد از ظهر | لینک  |