برای گرما می رقصیدم و
برای خاطر دوست داشتن
تمامش که کردم ، هوا سرد تر بودو سوزناک تر
برایت آرزو کردم ،گرمای وجودت گرمتر
در انتهای تنهایمان ،
این من هستم
و من
که می مانیم.
نمی دانم چرا
تنها من و تو هستیم که ما می شویم؟
چرا من با من دلتنگ می شود ؟
حتی از مهری که در کنار دارد نه در دست ،
سیراب نمی شود .
می نوشد ، تا جایی که مرز لذت است .
می ماند .
در آستانه لذت .
...
دستهایش خالی است ،
می خواهد پر شود از تو ،
می داند که نمی تواند .
می داند که نباید.
می داند... می داند ... می داند.
می داند این بزرگی در این دستهای کوچک جا نمی شود.
می داند بزرگی ات به خورشید می ماند .
و زلالیت به باران.
...
دستهایش گاه
از این گناه
پناهی می زند به آسمان .
می داند که گناه همیشه مترود است .
...
من گناهم ،
ما گناهیم ،
و توبی گناه
بیشتر همه چیز شبیه بهانه است ، بهانه تو
دلم همه اش بهانه ات را می گیرد
بهانه نبودن هایت را
مگر می شود بی بهانه تو عاشق بود
امروز را فردا می نویسم ، فردا را امروز .
روزهای سختی است .
شاید فردا به این سختی نباشد ! ؟
فردا یک اتفاق ساده ی دوست داشتن....
یک لبخند تو ....
یک حس خوب من
...
هرچند ؛ دیگر باورم نمی شود
ولی شاید بشود
شاید یادآورم شود!!!
آخرش که چی ؟
نه تو می شوی ، نه من
دل خوش کنکهای روزهای سخت....
...
چشم . چشم .چشم.
خواب . خواب . خواب
پلکهایم سنگین می شود
فردا صبح آیا؟؟؟
فردا همان روز است ؟
این سوال تکراری و هر روزه بی جواب تو ... تباه می شود
از کوچک و بزرگ ، کوچک مثل تلاش برای افزایش حقوق و بزرگ مثل نگه داشتن خودم در قلب تو...
و تلاشهای بزرگتری که این روزها همه به آن امید بسته اند ، پیروزی اهورامزدا بر اهرمن.
هیچ کدام دلم را با این زندگی صاف نمی کند.
امسال باید به خوبی سال گذشته می بود ولی نیست، هیچ چیز دیگر به آن خوبیها نیست . نه من و نه تو
تمام دنیا پر شده از زنجیرهایی که شیطان ساخته است.
بیا زنجیر ها یمان را پاره کنیم
واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم
با یه شکلات شروع شد .
من یه شکلات گذاشتم تو دستش .اونم یه شکلات گذاشت تو دستِ من.
من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم ،سرشو بالا کرد .
دید که منو می شناسه. خندیدم. گفت دوستیم ؟
گفتم دوستِ دوست.
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره ! گفت تا مرگ ؟
خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره .
گفت باشه تا پس از مرگ.
گفتم نه نه نه نه! تاا نداره.
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم.
خندیدم ، گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمی ذارم .
نگام کرد نگاش کردم . باور نمی کرد.
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه .
دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در گرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم .
گفتم باشه تو بذار. گفت شکلات . هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه؟ گفتم باشه.
هربار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.
باز همدیگر و نگاه می کردیم یعنی که دوستیم. دوستِ دوست .
من تندی شکلاتم و باز می کردم میذاشتم تو دهنمو تند وتند می مکیدم.
می گفت شکموو ! تو دوست شکموی منی و شکلاتش و می ذاشت توی صندوقچه
کوچولوی قشنگ .
می گفتم بخورش!!!
می گفت تموم می شه .می خوام تموم نشه. برای همیشه بمونه .
صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمیخورد ، من همشو خورده بودم.
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار می کنی؟
گفت مواظبشون هستم. می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو می گفتم نه نه نه! تااا نه . دوستی که تا نداره !
تو کدوم کوهی که خورشید
از تو دست تو می تابه
چشمه چشمه ابر ایثار
روی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق اما زلاله
مثل آیینه پاک و روشن
مهربون مثل خیاله
کاش از اول می دونستم
که تو صندوقچه ی قلبت
کلیدی داری برای
در های همیشه بسته
کاش از اول می دونستم
که تو دستای نجیبت
مرحمی داری برای
زخم این همیشه خسته
یک سال ، دو سال، چهار سال ،هفت سال، ده سال؛ بیست سالش شده .
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.
من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته .
اون آمده امشب تا خداحافظی کنه. می خواد بره. .بره اون دور دورا .
می گه می رم اما زود برمی گردم .
من که می دونم می ره و بر نمی گرده .
یادش رفت شکلات به من بده .
من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنی .
یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش. اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش .
هر دو تا رو خورد . خندیدم.
می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومشو نخورده .
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه ؟
این دیگه فکر نداره
وقتی میشنوی میگم
تو برو باهام نمون
حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه
زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود
میدونی حرفی ندارم
اگه زمزمه هامون
شده یخ تو دلامون
میدونی جایی ندارم
جز امشب زیر بارون
برم پیش خدامون
میدونی حرفی ندارم
اگه زمزمه هامون
شده یخ تو دلامون
میدونی جایی ندارم
جز امشب زیر بارون
برم پیش خدامون
دوستی دارم که11 ساله با هم دوستیم . از دوران مدرسه . شنیدید که می گن دوستای دوران مدرسه دوستای واقعی تری هستن . چون دوران مدرسه و توی اون سادگیها و بچگیها. رابطه ها دور از نفع طلبی و رقابتهای خودخواهانه است.
هنوز صحنه شروع دوستیمون جلوی چشممه . یادمه من جلو رفتم . بهش یه جمله گفتم . نقل قولی از استاد نقاشیم بود در مورد تحلیل رفتارش . اون موقع به این فکر نمی کردم که با هم دوست بشیم . حتی یه دوستی ساده چه برسه به اینهمه سال دوستی .خیلی قبولش داشتم . دو نقطه مقابل هم بودیم ... اما نه . درونم برون او بود و شاید درون او، من بیرونی بود.
دوستش داشتم . همدیگرو طوری دوست داشتیم که اگه هر کدوم به همکلاسی دیگرمون نزدیک می شد . اون یکی شاکی می شد. انگار که رقیبه براش.
خلاصه که خیلی خووب بوودیم با هم . حتی با اتفاقات بدی که افتاد و میشد برای همیشه از هم جدا شیم نشدیم . دیپلم که گرفتیم ما اسباب کشی کردیم و نشد ما با هم به یه پیش دانشگاهی بریم آخه خوونه ما دیگه خیلی دور شده بود. اون پیش دانشگاهیشو غیر حضوری گرفت و منهم که اگه قرار باشه پاک کن بدن دستم تا یه تیکه از زندگیمو پاک کنم اول همون سال رو پاک می کنم. بدترین دوران تحصیلم بود...بعدشم که سال اول کنکور قبول نشدیم . به پیشنهاد اون با هم شروع کردیم برای کنکور بعد خووندن . نرسیده به کنکور بعد . آزمون علمی کاربردی بود که کنکورشو دادیم و من قبول شدم و اون مووند و سال دیگه قبول شد . بازم نشد با هم باشیم همین شد که دور تر شدیم . از هم سراغ می گرفتیم . من اینور مشغول بودم و اون هم جای دیگه . که ای کاش همیشه پیشم بود . شاید امروز اینقدر غصه نداشتم . غصه هایی که باعثش خودمم و مطمئنم اگه بود جلو مو می گرفت.
یه سال نکشید که ازدواج کرد . دیگه اوضاع ارتباطمون حسابی ریخت به هم . چون می دونستم اگه بخوام خیلی باهاش ارتباط داشته باشم بابام صداش در میاد و شاید هم بگه قطعش کن ، اینطور شد که گفتم بذار خودم کمش کنم تا جای حرف و اعتراض برای کسی نذارم. وقتی گله می کرد می گفتم صبر کن بذار وقتی شرایط منم مثل تو شد با هم بیشتر رفت و آمد می کنیم . بذار شرایطم بهتر شه . بهتر شه .... آره امروز می بینم نه . من به این دوری ها عادت کردم. خیلی بده آدم به شرایطش چه خووب ،چه بد عادت کنه . گاهی در اومدن از یه عادت بد خیلی سخته. کلا عادت چیز بدیه . از دست دادن موقعیتها. دوستان. توو این مدت اتفاقات زیادی براش افتاده از دست دادن پدرش و حالا مادرش حتی خوشیهاش . توی عروسیش که من نتونستم خیلی خووب کنارش باشم . راستش شاید بگین شما فقط دوست بودین . نه ما فقط دوست نبودیم . نمی دونم الان برای اون چی هستم ولی یه زمان بخشی از وجود هم بودیم . چه گذشت هایی که در حق من کرد و منهم همیشه تلاشمو می کردم که دوست خووبی براش باشم .
کاش بیشتر سعی می کردم . شاید الان جدایمون یه عادت نمی شد . حالا که برگشتم . حالا که شرایطشو پیدا کردم تا کمی بیشتر از قبل با هم باشیم . اون مشغولیتهایی پیدا کرده که جای خالی من و با هم بودنهامون رو پر کنه . و حق هم داشته .هر چند که می دونم این پر کردنها با خالی بودنش هیچ فرقی نداشت . اون همیشه خواست کنارش باشم و من فقط ازش خواستم درکم کنه . بدون اینکه من سعی کنم اونو درک کنم. خیلی خودخواه بودم .
آره همه چیز مدام در حال تغییره و ما نمی توونیم انتظار داشته باشیم همه چیز و همه کس در اختیارو در انتظار ما باشن . برای دوستیمون متاسفم . برای خودم . دلم می خواست دوباره گوشه حیاط مدرسه زیر درختای بلند کاجش می نشستیم .رو زمین . و با هم حرف می زدیم از آرزوهامون از خودمون . از همه اون چیزهای کوچیکی که دغدغه های لحظه ای بود. نه مثل یک داغ بر دل نشسته برای همیشه . نه درد از دست دادن یه عزیز . یه مادر . یه پدر . نه حس تنهایی عمیق و واقعی . نه حس بی کسی. ، بدون پشتوانه محکم . کاش دستهام توانایی برگردوندن رو داشت .
دوست دارم ، دوست دارم، قدر تموم آدما ،قدر تمام عاشقا، دل بردی و پنهون شدی . از من چرا ای بی وفا از من چرا ، از من چرا . عاشق شدم، عاشق شدم . از چشم من پنهون نشو تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو پر می کشی تا آسمون من خسته بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر روزی که برگردی دگر نمی بینی از من اثر
آزیتای خووبم با اینکه می دوونم شاید هیچ وقت نخونیش ولی بدون همیشه دوست دارم. منو ببخش
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد، در میان مردگانم، همدمی نیست
من عاشق این دیوارام ، وقتی می گم : سلام
می گن سلام
وقتی می گم : دلم گرفته
می گن: دلم گرفته
....
تا حالا اینقدر همسرایی دیدی ؟ لااقل جوابی می دن ... هر چند اونها هم تا ساکتی ساکتن
خسته شدم از بس من باید شروع کنم . یه بار نشد من ساکت باشم و اونا بگن سلام ! خیلی متوقعم نه؟
چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند، دوستان، لالم
حالم از این زندگی بهم می خوره . از این زندگی که برای شادی من هیچ چیز تازه ای نداره ، از تلاشهای بیهوده ... زندگیم مثل دست و پا زدن توی مرداب میمونه . چه تلاش کنم چه نکنم می رم پایین و غرق میشم. نه من از گفتن اینها خجالت نمی کشم. یعنی دیگه نمیکشم . آخه این دیوارها بخشی از وجود من شدن . آدم که ازخودش شرمی نداره
شش روز از عید گذشته و من بدترین روزهای زندگیمو سپری می کنم . می دونی چرا؟ چون صبح که پا میشم می گم یه روز جدید. شاید امروز همون روز باشه . روز خوشحالی من .ولی وقتی با جون کندن به نیمه می رسه می گم شاید فردا... و شب، خواب رو دوست دارم. چون زمان زودتر از بیداری می گذره و به فردا نزدیکتره . اما فردا هم مثل امروز ... آره آره این خودمم. منی که همیشه وقتی باهام درد و دل می کردین می گفتم . این فقط تویی که می تونی به خودت کمک کنی . مثبت فکر کن. زندگیتو بکن خوشی و نا خوشی دست خودته ... من از این ناله ها حالم داره بهم می خوره . از خودم . از این سکون. من نمی دوونم این فردا کی میاد . این فردا چه شکلیه. قراره توش چه اتفاقی بیافته . اما من از این فردا هم بیزارم.نه. اینا رو نمی فهمی . نمی خوای که بفهمی .اون جمله راست می گفت که: بزرگ شدیم و دردمونو به هزار زبان مختلف می گیم ولی هیچ کس نمی فهمه . هیچ کس
:زورم میاد از این نوشتن
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید! مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد، حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم، جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند، چهره های که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
" چندی است شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند، دوستان، لالم"
"تنهایی ام را با تو قسمت می کنم، سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست"
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود، بنشانمت، بنشین! غمی نیست
حوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من، در زمین و آسمانت، آدمی نیست
" آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد، در میان مردگانم، همدمی نیست"
همواره چون من نه، فقط یک لحظه، خوب من بیاندیش
" لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست"
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم، شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا
"در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست"
شاید و یا شاید، هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم، جز صدای مبهمی نیست
مگه میشه ببینی من هستم و به طرفم نیای !!!
مگه میشه من چشم بگردونم تو رو ببینم و تو منو در این حال نظاره کنی و از جات جم هم نخوری!!!
مگه میشه بدونی من چقدر دلتنگتم و بی اعتنا از کنارم بگذری ؟!!!
مگه میشه ببینی که میام و میرم ولی سکوت کنی !!!
مگه میشه ...
حالا که شده....
اما از همه این اگر و اما ها که بگذریم اینها تردید های لحظه ایه .
این چه حسیه که دو هفته است ولم نمی کنه ... دلم همه اش رو بر می گردوونه . نکنه !!! نه نباید اینطوری بشه . نباید
ازم آرامو بگیر راحت دنیامو بگیر اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر.
می خواهم که بی پروا شوم تا بترسد . اما من بیشتر می ترسم . بیشتر و بیشتر
که او شجاع باشد ...
امید و نا امیدی با هم در جنگند . خوشبینی می گوید که می ماند و بدبینی می گوید که او رفتنی است.
میدانی؟ همیشه بدی قالب است ...
ولی خوشبینی زور می زند که بماند. تقریبا هم سرند
حسود نبودم . شاید هم نیستم اگر بودم دیوانه می شدم که ش ی و ا عزیزم صدایش می زند ... و او برایش پستهای متعدد می گذارد در حالی که...
گاهی حس می کنم که عاشق نیستم. شیطان زود رخنه می کند و می گوید بهتر از آن خواهی یافت .... بهتر؟؟؟؟؟ خنده ام می گیرد آنقدر که از خنده روده بر می شوم.... مگر عاشق به بدتر و بهتر می اندیشد و باز خنده ام می گیرد ...عاشق!!!!
من چی هستم خودم هم نمی دانم . دنبال بهانه برای رهایی می گردم ... بهانه ای که او به دستم بدهد. حس می کنم او هم بدنبال همین است .
به این می اندیشم که اگر روزی و روزگاری اینها را بیابد و بخواند خواهد رنجید حتی از من بیزار خواهد شد ولی تا شک و تردید نباشد نمی شود به یقین رسید.
مسلما او هم به نبودن من اندیشیده است هر چند که او ادعایی بر عاشق بودن ندارد . این منم که با همه این تردیدها باتمام وجود صدایش می زنم ...
تنها مدتی است که از ابرازش خسته شده ام . می خواهم مدتی بروم تا نبودنم را حس کند اما ... نمی شود .
هست اما نیست . انگار از من فرار می کنه. دلم می خواد بپرسم چرا فرار می کنی من که اگر اراده کنی می رم . می رم؟ می رم و می میرمو آسوده میشم از عشق ُ می رمو می میرم. جشن تولد مرگمو برای تو می گیرم...خسته ام از این بیهودگی....از این تلاش بیهوده برای هیچ ... نه نوشتن سخت شده امشب نوبت نوشتن من نیست چون کلامات رو به زور بیروون می کشم و از همه بدتر به خواننده فکر می کنم.
به شماها به شماهایی که می خوانید و اینکه چه خواهید اندیشید. به موافقین به ایراد مخالفین. نه این اون نوشتنی نبود براش بلاگ ساختم. ذهنم باید کاملا فارغ از این هیاهو باشد فارغ از چشمهای خیره که در انتظار تولد و مرگ نشسته اند. تولد یک سخن و شکستن و مرگ یک
فقط الان دلم یه شعر می خواد که با روحم همدردی کنه...
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
غرور....
....هیچ حسی به جنس مخالف ندارم دوستان و همکلاسیهام با دوستای دخترم هیچ فرقی برام ندارنو هیچ چیزی این حس رو متمایز نمی کنه گاهی که او خسته ام می کند و به بریدن و رفتن فکر می کنم به این می اندیشم که چه کسی خواهد توانست جای او را برایم پر کند .آن شخص چه آدمی است چه شکلی است؟ اما هیچ هاله ای در ذهنم شکل نمی بندد. گویی این شخص وجود ندارد .
تقدسش برایم کم رنگ شده است. خدایا هر چه می شود حتی اگر بناست برود. این قداست عشقش را از من نگیر. بگذار هنوز با تمام وجود برایش بخوانم که :
به من نگاه کن واسه یه لحظه نگات به صدتا آسمون میارزه....
آره بذار نگاش برام به صدتا آسمون بیارزه.
بذار از خدام باشه بموونم کنارش .
بذار از خدام باشه بموونم دیوونه اش
که سر بذارم رو شهر امن شونه اش.......
به من نگاه كن واسه يه لحظه نگات به صدتا آسمون ميارزه
من از خدامه بكشم نازتو تا بشنوم يه لحظه آوازتو
من از خدامه پيش تو بمونم جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم ديوونت سر بزارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بموني كنارم من كه به جز تو كسي رو ندارم
من از خدامه كه نباشه دوري فقط دلم ميخواد بگي چه جوري
من از خدامه كه يه روز دعامون بره تو آسمون پيش خدامون
به عشق اينكه بعد اونهمه درد خدا يه بار نگاهيم به ما كرد
البته خدا همیشه نگاش به من بوده و هستُ خدا جون شکرت و آمین
همیشه فکر می کردم دوستم داری و یه روزی اینو بهم می گی و من هم خواهم گفت که من هم دوستت دارم. همیشه داشته ام. اما اینطور نشد.تصوراتم اشتباه
به مریم حسودیم میشه. هنوز از هر ۱۰ تا جمله ات دوتاش مال اونه . من ناراحت نیستم که باید صدای قلبم رو خفه کنم. از این دلگیرم که خیال خوشم رو پرپر کردی.
یادمه به مریم گفتم نمی خوام جای اونو بگیرم و این فقط فکر اونه...واقعا هم همینطور بود. اصلا به این فکر نمی کردم که چه انتظاری از تو دارم .پذیرفته بودم که تو برای من موندگار نیستی. نه برای من .که مثلا برای هیچ کس . شاید هم به همین خاطر بود که همیشه به این امید بودم که من بتوونم برای همیشه در قلب تو موندگار بشم.
به هر حال تو دوست خوبی برای من بودی .
حتما می پرسی : بودم؟ یعنی دیگه نیستم؟
من هم می گم که آره بودی . اگر بخوام بگم که هستی و خواهی بود .دیگه دست من نیست. چون دوستی یه رابطه ی دو طرفه است .
من خسته ام .اینو درک کن. نه از دوست داشتن تو که تا هستم دوستت خواهم داشت . ولی اگر منصف باشی به من این حق و میدی که بخوام کسی رو داشته باشم که بهم چیزهایی رو بده که حق مسلم منه.
من دلم یه عاشق نمیخواد. من توجه و محبت و علاقه ای می خوام که روزافزون باشه و واقعی .چیزهایی که من هم بخوام که با تمام وجود به اون بدم. نه تظاهر . تو ممکنه بتونی همه اینها رو به من بدی ولی دوست ندارم بخاطر حسم بهم ترهم کنی .
تنها چیزی که توو زندگیم کم دارم محبت آدمیه که خودم انتخابش کردم و اون هم منو. همین . درکم می کنه ُ قادر ببخشه و بخشوده بشه.سعی کنیم هر کس نقش خودشو خوب بازی کنه . نمیگم مساوی و برابر که شعاره . ولی متناسب هم طوری که بتونیم حس خوشبختی رو بهم بدیم. میبینی؟ رویای قشنگیه نه؟
کاش به روم نمی آوردی ؟ عجیبه بزرگترین آرزوم رو پس می زنم.
کاش می دانستی ...
بود.
ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها
من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها
با همین ای آشـناها بی مـنین ای هم صداها
تو دلاتون غم ندارین ای همه از من جداها
شـب چشماتون قشنگه روزتون رنگ شبـا نیست
من که قهرم با زمونه عشق من عشق شما نیست
با غم بی هم زبونی خون و تو می خونه کردم
سازش دیوونه واری با دل دیوونه کردم
خنده ها ماله شماها گریـه ها ماله دل من
با شراب و شوره مستی حل نمی شه مشکل من
ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها
من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها
از شماها بی وفایی از من اما صبر و طاقت
طاقـت و صبرم تمومـه خسته هستم تا قیامت
خنده ها ماله شماها گریـه ها ماله دل من
با شراب و شوره مستی حل نمی شه مشکل من
ای سفیدا ای سیاها زندگی ماله شماها
من که تو دنیا غریبم خوش به حال آشناها
قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم ،
قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم
تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ،
ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم
فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را ،
در خلوت معصوم چشمانت بخوانم
فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را
در خلوت معصوم چشمانت بخوانم
صد سوز تنها با دلم سازم که یک شب
با گریه در چشمان گریانت بخوانم
آئینه ام چین خورده از رنگ جدایی
از تو سرودم یعنی فصل آشنایی
تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی
بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرم
بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهم
همچون صدف از نام تو گوهر بگیرم
تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ،
بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرم
بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهم
همچون صدف از نام تو گوهر بگیرم
اگر روزی رسد دستم به دامانت
کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه ،
شوم ناخوانده مهمانت چگونه
تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم ،
پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم
تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران ،
تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم
اگر روزی رسد دستم به دامانت
کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه
، شوم ناخوانده مهمانت چگونه
در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم
، تو شادم کن که سوز غم بر آمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن زه سوز سینه هر شب ،
صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم ،
به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم ،
به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
..
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه
وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام
اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه
بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم
با تو اما می رسم به قله ی آوازم
اگه تا آخر این ترانه با من باشی
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره
نزار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره
تویی که عشقمو از نگاه من می خونی
تویی که تو طپش ترانه هام پنهونی
تویی که هم نفس همیشه ی آوازی
تویی که آخر قصه ی منو میدونی
اگه کوچه ی صدام یه کوچه باریکه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه
می دونم آخر قصه میرسی به داد من
لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره
نزار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره
